آن بار که آقای بهرامی قرار ملاقاتی داشت
ماجرا از آنجا شروع شد که آقای بهرامی به سرش زد. نه اینکه آقای بهرامی آدمی باشد که تمامی کارهایش روی حساب و کتاب باشد ،با این همه در بعضی موارد کارهایش آن قدر عجیب و غریب بود که نسبت به کارهای روزمره اش می شد گفت بعضی وقت ها زده به سرش.
قضیه از این قرار بود که آقای بهرامی حال و روز خوشی نداشت. چند وقتی بود می خواست یک دوست قدیمی، یک رفیق بی شیله، یک گوش شنوا را گوشه ای گیر بیاورد و ساعت ها با او حرف بزند. فقط حرف بزند و نیازی نباشد که بگوید تازگی ها چه اتفاقی افتاده که حال و حوصله ندارد و مجبور نباشد که نطقی بشنود که “نه ! این قدر خودت را اذیت نکن”. فقط می خواست کسی باشد که به او بگوید و بداند که او هم می داند. کسی که نیازی به توضیح اضافه نداشته باشد و فقط گوش کند و بفهمد بی آنکه سوالی بپرسد فقط درک کند. کسی که تا برایش حرف بزنی فریاد نزند که “فکر می کنی فقط خودت این طوری هستی” یا ” این ها را همه می دانیم لازم نیست تو برای ما نطق کنی” کسی که سر تکان بدهد و به گوشه ای خیره شود. کسی که چون همه ی حرف هایی را که باید زد می شنود ، دیگر در این باره حرفی برای گفتن نداشته باشد. همه این ها باشد و همه را دربست قبول نکند.
بفهمد و قبول نکند، نه کسی که هیچ چیز نمی داند. نه کسی که از بیرون به قضیه نگاه کند. کسی که داخل همه مسائل باشد و با این همه اسیرآن نباشد. اسیر این قید و بند هایی که وقتی مسئله را از درون نگاه می کنی گرفتارش می شوی. کسی که بتواند در دل این گیر و دار دستش را به جایی بند کند و خودش را بالا بکشد و از آن بالا، از آن بیرونی ترین نقطه ی درون همه مسایل ،همه چیز را ببیند. کسی که بفهمد ولی قبول نکند. بجنگد و تسلیم نشود حتی اگر بداند پایان این مقاومت شاید نه پیروزی و نه مرگ که اسارت ابدی خواهد بود.
این شد که آقای بهرامی روزها دنبال او می گشت. هر روز با هر که برخورد داشت، از دوستان و کسانی که به طور معمول می دید گرفته تا دوستان قدیمی ، دوستان دوره های مختلف و مکان های متفاوت ، حتی کسانی که به طور اتفاقی در روز با آن ها مکالمه کوتاهی داشت، همه و همه را زیر نظر گرفته بود ولی فایده نداشت. در تمام این روز ها می دانست که هیچ کدام از این ها، حتی صمیمی ترین شان کسی نیستند که او دنبالش می گشت.
حقیقت امر این بود که آقای بهرامی از همان ابتدا می دانست او کیست و بیهوده تلاش می کرد که خودش را متقاعد کند که در اشتباه است . مسئله آن بود که آقای بهرامی مدت ها بود حال و حوصله او را نداشت. در تک تک خاطره هایی که از او داشت خودش را در حال جر و بحث به یاد می آورد با صورتی برافروخته و چشم های قرمز و حتی گاهی دست های لرزان. اوهمیشه با آقای بهرامی مخالف بود. عقیده ثابتی نداشت. هر تصمیمی که آقای بهرامی میگرفت، هر نتیجه گیری ای که آقای بهرامی می کرد، هر اصل اخلاقی که برای خود تعیین می کرد، هر شیوه زندگی ای که انتخاب می کرد، هر تغییری که در نگرش او به دنیا پدید می آمد، هر کار تازه ای که شروع می کرد، هر حالی که آقای بهرامی داشت به بین ساده تر هر چه در ذهن آقای بهرامی می گذشت کافی بود تا با او مطرح شود و آن وقت بود که آقای بهرامی نطقی می شنید در مضرات این “هر چه در کله ی آقای بهرامی بود” و کافی نبود هر چه در این افکار جرح و تعدیل به وجود بیاورد که او متناسب با این تغییرات مواضع خود را عوض می کرد.
معمولا آقای بهرامی سعی می کرد موضع میانه ای اتخاذ کند که این کارهم فایده ای نداشت، چه برسد به دفعات متعددی که آقای بهرامی کاملا متقاعد شده بود که نظرش را به کلی عوض کند و آن وقت بود که او را می دید با پوزخندی موزیانه و چشمانی براق که معلوم بود دارد نفسی تازه می کند تا از نظر قبلی آقای بهرامی دفاع کند. آقای بهرامی به معنی واقعی کلمه سرسام گرفته بود.
این بود که آقای بهرامی هر روز به دنبال کس دیگری بود و از آنجایی که عمیقا آگاه بود هیچ کس دیگری مناسب نیست، هر شب ، آن موقع که از یافتن در آن روز نا امید شده بود ، ساعت ها تنها در خیابان ها قدم می زد و خود را توجیه می کرد که “دارم پیاده روی می کنم” ولی خودش بهتر از هر کسی می دانست که خودش را گول می زند. این شد که پس از مدتی که حسابی همه جا را جستجو کرد و از یافتن کس دیگری نا امید شد،یک روز زد به به سرش و تصمیم گرفت پا روی قولی که به خودش داده بود بگذارد. آقای بهرامی می خواست با آقای بهرامی ملاقات کند.
اما قضیه به این سادگی ها هم نبود. آقای بهرامی نمی دانست که آیا آقای بهرامی مایل به ملاقات او ههست یا نه. هر چند در بلندنظری و افتادگی آقای بهرامی شکی نداشت اطمینان به این موضوع که ملاقات با آقای بهرامی منجر به بحث خواهد شد او را نسبت به انجام این ملاقات مردد می کرد. نمی خواست در اوج بحث از آقای بهرامی بشنود “تو که نمی خوای قبول کنی اصلا برای چه آمده ای” یا ” برو همانجا که تمام این مدت بودی” هر چند که می دانست آقای بهرامی چنین حرفی نخواهد زد ولی خود او بود که همیشه در بحث با آقای بهرامی این را به خود می گفت.
در واقع آقای بهرامی تنها به فکر بحث بود . این را آقای بهرامی بهتر از هر کسی می دانست که هیچ چیز به اندازه این بحث و جدل ها و تغییر مواضع متعدد آقای بهرامی را خوشحال نمی کند. این خود آقای بهرامی بود که از آن ها خسته شده بود . می دانست که بحث های آقای بهرامی بیشتر شبیه جنگ های چریکی گروه های آزادی طلبی بود که که خودشان هم نمی دانند برای که و علیه که می جنگند و شاید تنها دلیلشان برای جنگیدن، ادامه جنگ است. چون هیچ پیروزی ای راضی شان نمی کند باز هم می جنگند. و شاید به همین خاطر بود که او پس از پیروزی در هر بحثی، بحث دیگری را آغاز می کرد و حتی بر علیه آرمان های بحثی مجادله می کرد که تا لحظه ای پیش طرفدار آن بود. یک بار که طعم پیروزی در بحثی را می چشید دیگر به جز پیروزی در بحثی دیگر فکر و ذکری نداشت.
ابتداآقای بهرامی سعی می کرد او باشد که با نظرات آقای بهرامی مخالفت کند. ولی آقای بهرامی زرنگتر از این حرف ها بود. آرام و بی حرکت به انتظار می ماند تا آقای بهرامی کوچکترین حرکتی بکند. مثلا بگوید برای نهار چه کار کنند و آن وقت بود که آقای بهرامی داد و هوار را می انداخت که “آهان! مچت رو گرفتم” و بحث شروع می شد. زرنگی اش به این بود که همیشه می دانست چگونه مخالفت کند. در حالی که آقای بهرامی بیچاره در معدود دفعاتی که موفق شده بود مخالفتی را آغاز کند ، بحث به گونه ای پیچانده می شد که آقای بهرامی خود را در موضع موافقت با آن مخالفت حس می کرد و آن وقت بود که آِقای بهرامی با تبحری که در مخالفت داشت او را از پا در می آورد.
تنها راهی که به ذهن آقای بهرامی برای مقابله با این موضوع رسیده بود این بود که هیچ وقت بحثی را پیش نکشد. چرا که آقای بهرامی با همه توانایی های که در پیروزی در بحث ها داشت از پیش کشیدن یک بحث جدید عاجز بود. به علاوه با شروع هر بحث این آقای بهرامی بود که باید موافقت خود را با چیزی اعلام می کرد و گذشته از اینکه این مسئله او را در موضع ضعیف تری در بحث قرار می داد، در هر حال پیچاندن بحث تخصص آقای بهرامی بود، این مسئله در کل مخالف با طبیعت آقای بهرامی بود که در موافقت مسئله ای را بیان کند، صرف نظر از اینکه بتواند آن را در طول بحث به مخالفت با چیزی تبدیل کند یا نه.
این شد که یک روز آقای بهرامی تصمیم گرفت تمامی نتایج بحث ها را ،درست یا غلط ، بردارد و دیگر هیچ بحثی را با آقای بهرامی مطرح نکند. آن اول ها آقای بهرامی سعی می کرد که او را به شروع یک بحث جدید وا دارد. خیلی یواش و بی سر وصدا می آمد و مثلا می گفت ” هی نظرت در باره فلان موضوع چیه” که اقای بهرامی جواب می داد ” تو چی فکر می کنی” یا یک پوزخند می زد و حرفی نمی زد. بعضی وقت ها آقای بهرامی به خیال خودش مچ او را می گرفت ” که آها! چرا این کار را کردی” که جواب می شنید ” جدا! اصلا یادم نبود” یا “چه جالب” یا بعض وقت ها که آقای بهرامی دلیل کاری را می پرسید می شنید” نمی دونم، تو چی فکر می کنی” و در معدود دفعاتی که آقای بهرامی او را در تله می انداخت ،بدون هیچ بحثی می گفت ” حق با شماست” یا “تا حالا این طوری به موضوع فکر نکرده بودم”. خلاصه آن قدر آقای بهرامی را عاصی کرد که دیگر کم کم او هم بی خیال شد و پس از آن مدت ها بود که از او خبری نداشت
و حالا آقای بهرامی تصمیم گرفته بود دوباره با او ملاقات کند. بعد از آنکه مدتی با خودش کلنجار رفت تصمیم گرفت با او در کافه ای که معمولا با هم بحث می کردند قرار بگذارد. اول فکر کرد به مناسبتی با او تلفنی صحبت کند و کار را به قرار ملاقات بکشاند اما فکر برخوردی که آقای بهرامی بعد از این همه مدت ممکن بود با او داشته باشد او را از این کار منصرف کرد. پس از مدتی فکر کردن تصمیم گرفت نامه ای به او بنویسد و از او بخواهد در صورت تمایل در روز مشخی به کافه بیاید. نامه را با پست عادی برای آقای بهرامی ارسال کرد.چند روز بعد که کم کم داشت از گرفتن پاسخ نا امید می شد نامه ای از آقای بهرامی به دستش رسید که گفته بود در صورت تمایل می تواند در آن تاریخ مشخص در همان کافه با او ملاقات کند.
آقای بهرام نمی دانست منظور از “در صورت تمایل چیست” او که قبلا تمایل خود را برای دیدار ابراز کرده بود. به نظرش از همان حقه های قدیمی آقای بهرامی بود که می خواست خودش را بی تفاوت نشان دهد. یا مثلا بگوید تمایل از خودت بوده. یا چیزی در این حدود. شاید هم اقای بهرامی از نامه نگاری خوشش نیامده. به هر حال دستخ خط خود آقای بهرامی بود . متن نامه دقیقا مانند همانی بود که آقای بهرامی فرستاده بود.
“نکنه شوخی اش گرفته!” یک لحظ به فکر آقای بهرامی رسید که شاید نامه خودش برگشت داده شده ولی مهر پست روی نامه نشان می داد که نامه به مقصد رسیده است و به آدرس فرستنده عودت داده نشده. به هر حال آقای بهرامی به این نامه مشکوک بود و در طی آن چند رو همواره از خود می پرسید که آیا در تصمیمش در مورد ملاقات با آقای بهرامی اشتباه نکرده است
از طرفی می ترسید آقای بهرامی در کافه حاضر نشود. به هر حال همه مشتری های همیشگی کافه او را با آقای بهرامی در کافه دیده بودند و اصلا در این مدتی که این دو از هم خبری نداشته بودند آقای بهرامی پایش را به کافه نگذاشته بود. می دانست که اگر سر قرار حاضر شود و آقای بهرامی نیاید همه به او خواهند خندید.
روز ملاقات که رسید آقای بهرامی از خود بی خود شده بود. نگران بود. می ترسید. فکر رفتن سر قرار و تنها بودن آزارش می داد. داشت به این نتیجه می رسید که از دیدار با آقای بهرامی مطمئن نیست و شاید همین تردید است که او را تا این حد نگران کرده است.
ساعت ها قبل از قرار ملاقات از خانه بیرون زد. در پیاده رو ها به آدم ها نگاه می کرد. سعی می کرد از مسیر هایی بگذرد که آقای بهرامی ممکن بود از آنجا به محل قرار برود. چشمانش به دور بر می چرخید تا شایدقای بهرامی را ببیند. نیم ساعت قبل از قرار به خیابانی رفت که کافه در آنجا قرار داشت. در طول خیابان در محوطه اطراف کافه می رفت و برمی گشت شاید او را ببیند که به کافه می رود. ولی خبری از آقای بهرامی نبود. هر از گاهی یواشکی نگاهی به درون کافه می انداخت ولی نه! این شد که آقای بهرامی هم جرات نمی کرد وارد کافه شود. کم کم دیر شد.ساعت ها از قرار ملاقات گذشت . مشتری ها یکی یکی از کافه بیرون می آمدند و مشتری های جدید وارد می شدند. آقای بهرامی مشتری های قدیمی راکه می دید خود را قایم می کرد. هوا تاریک شد. کافه داشت تعطیل می شد. مشتری ای درون کافه نبود و خدمتکار مشغول نظافت شد. آخرین چراغ ها که در حال خاموش شدند بودند آقای بهرامی در را باز کرد و سرش را داخل کافه کرد. خدمتکار گفت « آقا داریم می بندیم» آقای بهرامی سری تکان داد و نگاهی گذرا به تک تک صندلی های خالی درون کافه انداخت که آقای بهرامی روی هیچ یک از آن ها ننشسته بود. در را بست. شروع کرد با سر افتاده در خیابان ها پرسه زدن و داشت فکر می کرد که یکی از این روزها بعد از اینکه که کاملا از تصمیم خود در ملاقات با آقای بهرامی مطمئن شد سر زده به خانه او برود و با او ملاقات کند