ماجراهای آقای بهرامی 7

آن بار که آقای بهرامی به خانه می رفت

اینکه هر بار آقای بهرامی به خانه می رفت به جای زدن زنگ با کلید در را باز می کرد نشانه ای بود از اینکه آقای بهرامی تنها زندگی می کردد. این را همه می دانستند اما این که آقای بهرامی تنها بود یا نه را نمی شد با اطمینان در موردش صحبت کرد. اگر تنهایی را گذراندن زمان بدون حضور دیگران بدانیم، به این معنی آقای بهرامی تنها نبود. حتی شاید بیش از حد وقت خود را با دیگران می گذراند . اگر خو گرفتن با تنهایی را شرط لازم و کافی برای تنها بودن در نظر بگیریم باز هم نمی توان در مورد آقای بهرامی نظری داد. اینکه آیا فردی از تنها بودن لذت می برد یا از آن بیزار است را معیاری بگیریم برای اندازه گیری تنهایی فرد در این مورد حتی آقای بهرامی نیز نمی توانست در مورد خود قضاوت کند. اما یک چیز را همه می دانستند. آقای بهرامی هر از گاهی به سرش می زد. این بود که نمی شد با قاطعیت در مورد آقای بهرامی نظری داد چرا که حتی خود او نیز در این مورد موضع مشخصی نداشت.

ماجرا از همین جا آغاز شد. یک روز آقای بهرامی، شب که به خانه می رفت از توی خیابان متوجه شد که چراغی در خانه اش روشن است. آقای بهرامی عادت روشن گذاشتن چراغ برای اینکه دزد به خانه نزند را سال ها پیش کنار گذاشته بود، عادتی که آقای بهرامی از بچگی از آن نفرت داشت اما اکیدا توصیه می شد که این کار را بکند و به عادتی تبدیل شده بودو با این همه پیش می آمد که هنگام بیرون آمدن از خانه بعد از پوشیدن کفش متوجه روشن بودن چراغی شود با همین توجیه حس تنبلی درآوردن و باز پوشیدن کفش را در خودش توجیه می کرد و تمام ملاحظات عقلی و وجدانی را هم احتمالا با اولین تفی که توی جو می انداخت از خود خارج می کرد. اما آن شب آقای بهرامی هرچقدر فکر کرد یادش نیامد که موقع بیرون رفتن چراغی را روشن گذاشته باشد.

این بود که آقاای بهرامی به فکر افتاد شاید مهمانی داشته باشد. سعی کرد از بیرون سایه هایی را ببیند که در صورت حضور کسی در خانه باید از بیرون مشخص می شد. اما هر چه سعی کرد کسی را ندید. دم در ایستاد و دودل بود که با کلید داخل برود و مهمان ناخوانده را غافل گیر کند، کلکی که به هر حال عملی نبود چرا که در آپارتمان باید از داخل باز می شد، و یا اینکه اصلا به روی خود نیاورد و زنگ در را بزند. یک لحظه به ذهنش رسید که نکند واقعا مهمانی را دعوت کرده و از یاد برده است، هر چند که احتمال کمی داشت مهمانی را دعوت کرده باشد که کلید داشته باشد و از یاد هم برده باشد. شاید هنگام رفتن در را باز گذاشته بود. به هر حال آقای بهرامی تصمیم گرفت با این فرض که مهمانی را دعوت کرده عمل کند تا در صورت درست بودن این فرض، کمتر دچار شرمندگی شود. برای محکم کاری رفت واز از سوپر سر کوچه نیز خرید کرد تا مهمان با دیدن آقای بهرام با دست پر لحظه ای هم به فکر این نباشد که شاید آقای بهرامی آمدن او را از یاد برده است.

آقای بهرامی زنگ را که زد در این فکر بود که زیرسیگاری را هنگام رفتن خالی کرده است یا نه. حتی آقای بهرامی هم لازم بود بعضی کارها را پنهان کند. مدتی گذشت تا آقای بهرامی به خود بیاید و بفهمد که کسی جواب نداده. دوباره زنگ زد. مدتی منتظر ماند. دوباره زنگ زد. دوباره و دوباره. زنگ زدن های آقای بهرامی رفته رفته عصبی می شد. آقای بهرامی نمی فهمید چرا کسی به او جواب نمی دهد. بعد از مدتی به ین فکر افتاد که شاید مهمان از خانه بیرون رفته و از یاد برده چراغ را خاموش سازد. شاید با دیدن یخچال خالی به خرید رفته. ولی آقای بهرامی به آشنایی بر سر راه سوپر برنخورده بود. شاید به سوپر دیگری رفته بود.

آقای بهرامی با عجله سری به سوپرهای اطراف زد ولی آشنایی به چشمش نخورد. هر از گاهی به خانه بر می گشت و زنگ در را می زد اما جوابی نمی شنید. به ذهنش رسید شاید مهمان برای قدم زدن به پارک نزدیک منزل آقای بهرامی رفته است. آقای بهرامی به سمت پارک به راه افتاد . یک لحظه خواست برگردد و خریدهایش را داخل خانه بگذارد اما حس کنجکاوی اش، اینکه مهمان کجا می توانسته رفته باشد، مانع این کار شد. به پارک که رسید تما آن را با دقت زیر پا گذاشت. در چهره تک تک حاضران در پارک دقت کرد اما چهره آشنایی ندید.

آقای بهرامی مستاصل شده بود. عین دیوانه ها در خیابان های بالا و پایین می رفت و در تاریکی سعی می کرد قیافه های رهگذران را از لابه لای لباس های پیچیده شده شان به یاد آورد. هیچ کدام آشنا نبودند. به خیابان اصلی رفت. از پلی که از روی اتوبان می گذشت عبور کرد و به سمت میدان اصلی به راه افتاد. آشنایی نمی دید. ساعت ها و ساعت ها به این طرف و آن طرف می رفت و بعد با عجله خودش را به خانه می رساند شاید که مهمان برگشته باشد. زنگ می زد اما جوابی نمی شنید. به ذهنش رسید به کلانتری خبر دهد اما قبل از اینکه به احمقانه بودن این فکرش پی ببرد خودش را جلوی بیمارستانی دید که ناخود آگاه به سمت آن حرکت کرده بود.

یک لحظه دودل بود اما پیش رفت واز نگهبان پرسید که آیا آن شب یک بیمار اورژانسی یا تصادفی به آنجا برده بودند یا نه. پاسخ منفی که شنید خیالش اندکی راحت شد. داشت دیر وقت می شد. دیگر مهمان آقای بهرامی هر جا که رفته بود باید به خانه آقای بهرامی بر می گشت.

آقای بهرامی جستجو را بی فایده دید و به منزل برگشت. خرید ها را داخل یخچال گداشت. زیر سیگاری را خالی کرد و شست. به دور برش نگاهی کرد. خانه کمی نامرتب بود. آقای بهرامی دست به کار شد. شام درست کرد، البته دیگر برای شام دیر بود. ظرف های داخل ظرفشویی را شست. همه جا را جارو زد. به خاطر سر وصدای جاروبرقی در آن وقت شب اندکی عذاب وجدان داشت اما همسایه ها حتما به آقای بهرامی که آن شب مهمان داشت اشکالی وارد نمی کردند. حتی گردگیری هم کردو در حین همه ی این کارها نگاهش به عقربه های ساعت بود که بی توقف در پی هم حرکت می کردند. داشت دیر می شد. آقای بهرامی دلشوره داشت.

شب از نیمه که گذشته بود آقای بهرامی تقریبا از برگشتن مهمان نا امید شده بود. کتابی به دست گرفت و ورقی زد اما حسی برای کتاب خواندن نداشت. پشت کامپیوتر نشست و در اینترنت گشت و گذاری کرد. در یکی از سایت های خبری اتفاقا چشمش به خبری افتاد در مورد آمار میانگین تصادفات و مرگ و میر روزانه. آقای بهرامی داشت فکر می کرد کدامیک از این متوفیان ممکن است مهمانی باشد که آقای بهرامی انتظارش را می کشید

Leave a comment